چند بیت عالی

ابر می گرید و من می شوم از یار جدا

من جدا گریه کنم ابر جدا یار جدا

 

عشق یعنی بی تو در خون جا شدن

بی تو در سیلاب غم پیدا شدن

عشق یعنی بی دل از چشمان تو

در بر آغوش تو مهمان تو

 

خدایا اگر تو درد عاشقی را می کشیدی

تو هم زهر جدایی را به تلخی میچشیدی

اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی

پشیمان می شدی از اینکه عشق را آفریدی 

 

چه کنم تو سلطان جهانی ومن درویش خرابات

تــــــو ارباب وفایی و من نــــــوکـــــر اربـــــاب

 

صد بار بدی کردی دیدی ثـــــمرش را

نیکی چه بدی کرده که یک بار نکردی

 

روی بنما و روی خودم از یاد ببر

خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه زبنیاد بـــــبر

 

به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش

به بوی گل نفسی همدم صبا می باش

نگویمت که همه سال می پرستی کن

سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

 

ای که با سلسله زلف دراز آمده ای

فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای

ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت

چون به پرستیدن ارباب نیاز آمده ای

 

زلف هزار دل به یکی تار مو ببست

راه هزار چاره گر از چارسو ببست

تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان

بگشود نافه ای و در آرزو ببست

 

از من ای هستی من دور مشو

که مرا بی تو تمنایی نیست

به خدا غیر تو ای راحت جان

در دلم بهر کسی جایی نیست

جز تمنای دو چشم سیهت

به دلم حسرت بینایی نیست

قطره ی اشکم و جز سینه تو

منزلم در دل دریایی نیست

 

بجز غفلت در این دنیا چه کردیم؟

به غیر از گم شدن پیدا چه کردیم؟

 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این خانه ویرانه ندارد

 

زمن در عشق ،شیرین کارتر نیست

چرا فـــــرهـــــاد را افسانـه کردنــد؟

 

زآتش عشق تو در هر جا که ماوا میکنم

همچو بوی عود ،خود را زود رسما میکنم

 

شمع گیرم که از کشتن پروانه گریست

قاتل از گریه بیجا گنهش پاک نشد

 

جنگ از طرف دوست ،دل آزار نباشد

یـــاری که تحمل نکند یــــــــــــار نیست

 

مگذار که چون پنجره ای بسته بمانم

ای عشق بیا معجزه ی وا شدنم باش

 

دردا که بی خبر زدل بی قرار من

آن مایه قرار دل بی قرار نیست

 

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

 

گر جوابم را نمی گویی،جوابم کن به قهر

گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است

 

ضیافت می کند هر دم به شیرینی لبت جان را

هزارت جان فدا بادا چنین دارند مهمان را

 

سالها شمع دل افروخته و سوخته ام

تا ز پروانه کمی عاشقی آموخته ام

 

عمری ست دلم ساخته با هر چه بلا هست

تا عشــــق بداند چه بلایی ست دل مـــــــن؟

 

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میـــــــله های قفســـــم را نشــــــمارم چه کنم؟

 

از کنار خاطره ها،اینچنین عبور مــــــکن

مرگ را مرور مکن،زندگی قشنگ تر است

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط قاصــــدک در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 11:53 موضوع | لینک ثابت